تبليغاتX
جاودانگی

جاودانگی

شخصی، ادبیات، جامعه

کاش تو هم حال مرا داشتی!*

امشب که ساعتها را یک ساعت میبریم عقب، یادمون باشه امشب یک ساعت اضافه داریم برای دوست داشتن و این علاقه را به زبون آوردن.
یک ساعت که توش معلقیم از 12 تا 12.
فرصتیه که بهم بگیم چقدر از هم متشکریم و چقدر خوشحالیم از بودن کنار هم.

*: با حالت رنگی بخونید.
پانوشت: این نسخه برای هر روابطی قابل اجراست، مشروع و نامشروع! حتی رابطه مادر فرزندی!:)
پانوشت2: چشم نخورم من با این وبلاگ به روز کردنم:)
پانوشت3: اول مهرتون هم مبارک پیش پیش. دلم برای مدرسه تنگه.
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 0:30  توسط میترا  | 

شرشر!

روز سوم مرداد که باران بیاید شرشر، یعنی من مثل دیوانه ها بیایم زیر درخت خرمالو که خرمالوهایش دارد رنگ میبازد و از این بید مجنون سمت راستی بدوم به سمت بید مجنون سمت چپی. آن قدر مثل بچه های 4ساله بدوم و قاه قاه بخندم زیر باران که تمام لباسهایم خیس آب بشود و خانم همسایه سری تکان بدهد که خدا شفا بدهد، دختر کوچیکه آقای شادمان را. مرد به آن موقری، زن به آن متینی چه زاییده اند که بعد از 37 سال هنوز آدم نشده!

بعد از اینکه خیس خالی شدم مینشینم زیر درخت انار تا سیگاری بکشم و فحش می دهم به آقای همخونه که ماشین را برده... اگر بود سوار میشدم و باسرعت میرفتم تا آخر دنیا...

هنوز باران تمام نشده که در باز میشود و همخونه می آید خیس باران بی ماشین. باران که تند شده، ماشین را گذاشته وسط خیابان ودویده تا خانه.

قیافه خانم همسایه را تصور میکنم که لابد این بار میگوید با خودش: خدا صبر بدهد به آقای شادمان که دختره خل و چل کم بود داماد ملنگشان را نگاه کن!

همخونه را در آغوش میگیرم. با یک دوی سرعت تا ماشین و یک قهوه داغ موافقی؟

دروغ میگفت، دوی استقامت منظورش بود، مطمئن بودم. سری تکان دادم و برای ابرک مهربان که 3مرداد مرا عاشق و دیوانه کرد، بوسه فرستادم.

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 1:6  توسط میترا  | 

بدون شرح!

    آوازخواندن را هم به آمار مطالعه اضافه کنید زیر دوش یا بیرون آن هم فرقی نمیکند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 0:38  توسط میترا  | 

شب تولد عشق/دلمو هدیه دادم!

    امروز 37 ساله میشوم.
احساس میکنم تمام شدن دهه 30 را
و حس میکنم نسیم دهه 40 که می وزد!
این روزها ناخواسته از روزهای کودکیم به یاد می آورم. از خاطرات دوری که از هرکدام 30-35 سال گذشته. بعضی به صورت تک فریم، بعضی به صورت کمیک!
دارم پیر میشوم آیا؟
دلم آهنگ روزگار کودکی میخواهد. چرا یادم نمی آید دلکش خوانده بود یا مرضیه؟! ساعت 7 صبح. دیرم شده و  حوصله سوال و جواب با مدیر عزیز را ندارم باید سریع تر بروم وقت ندارم بگردم. چوب خطم پره! چوب خط زندگیم هم گویی پره! فعلا، باید برم.
در این روز زیبای تولد برای همه شما که الان اینجایید آرزوی عاقبت به خیری میکنم. این دعای خوب مادربزرگ خوبم بود.
تولدم مبارک!:)
پی نوشت: دلم آقای کافی شاپی را میخواهد که بروم خودم را مهمان قهوه ای تلخ کنم، که اگر آبجو نمیدهد در این ساعات؛ دیگر غر نزند از بوی سیگار صبحگاهی و زیر سیگاری را از جلوی دستم برندارد که وزارت بهداشت ممنوع کرده یا آقای پلیس گفته که دست در سوراخ دماغتان نکنید و خانمها سیگار نکشند و ...!
پی نوشت2: پیشاپیش از دوستانی که کارت وعکس و موسیقی میفرستند برای تولدم، ممنونم:) آخه اینهایی را که گفتم خیلی دوست میدارم!
پی نوشت3: میکروفون را چپانده ام در گوشم، به جای روزگار کودکی عربده میزند در کله سحر که: هدیه رو وانکرده پس فرستاد!
دعا کنید روز روانی باشد امروز، نه روز روانی:))
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 7:51  توسط میترا  | 

جملات فلسفی _ مشنگی2!

    و خدا فیلترشکن را آفرید!
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 1:29  توسط میترا  |