صدا کن مرا...
کجایم من؟ زنده ام؟ آری هستم. این جواب آخرین نظر مطلب قبلی است به دوست نادیده ام زهرا
که چند روز است نظرش معطل مانده و من شرمنده که نیامده رفته ام و چه انسانهای مهربانی هستند هنوز که سراغت را می گیرند بی آنکه بشناسدنت و نگرانت میشوند بی اهلی شدن
شازده کوچولویی هستند بیشک برای خوذشان و من روباهی که نه در پی دوست که در پی اهلی شدن!
از سی آبان تا کنون ننوشته ام و نیامدم به این دنیای مجازی جز چندبار سرکی زده ام ودیگر هیچ.
در این 2ماه اتفاقات عجیبی برایم افتاد که نمیخواستم بازگویش کنم، اما به اختصار میگویم برای آن چند نفری که سر میزنند و نگران میشوند و دوست داشتنیند و کمی هم برای آنکه بیادم بماند این روزهای تلخ و شیرین...
آذر و سفری کاری به واسطه یک کار آموزشی و عکس هایی که همه نگاتیوش سوخت و من از سگ پشیمانتر که چرا اصرار دارم هنوز به نگاتیو و ظهور دستی و عکسهای سیاه و سفید! آن قدر که سفرنامه ام را انداختم جایی که عرب نی انداخت!
من در زندگی به هرجیز که خواسته ام رسیده ام تحصیلات، کار، زندگی. خدا را شکر! و البته چیز زیادی هم نخواسته ام! برای هرکدام از اینها هم بسیار دویده ام. نه اینکه خسته نشده ام...چرا شده ام اما در هیچ ایستگاهی از قطار پیاده نشده ام .
حالا ماه آذر یک دعوت نامه دارم برای یک شغل خوب، همان دم یک دعوت پذیرش برای یک دانشگاه خوب و نوید یک زندگی آرام، بدون آنکه خودم برایش تلاشی بکنم . به واسطه کارهایم که برحسب بک اتفاق یک کسی آنسر دنیا که نمیشناسیش و اهلی نکردی و نکرده دیده شود....و تو بگویی که نه! نمیروی. به همین سادگی. چون نمیخواهی همیشه یک خارجی باشی و البته یک خارجی عالی و اینکه آنچه که داری را نمیگذاری پشت سر و اینکه تو یک بومی هستی نه یک جهانی. همین و تمام!
چگونه میتوانستم از خانواده ام، کارم، بچه های کلاسم بگذرم؟ تصور گذر یک هفته بدون شنیدن صدای آرش و و درددل های بابک پسران جاوید برادرم، یا زبانریزی های کتایون دختر مانا خواهرم، ممکن نیست. مانا را چه کنم؟ مریم زن جاوید که برایم مثل ماناست که هربار که ما با هم جمع میشویم فریاد جاوید و امیر و امید به آسمان بلند میشود که باز داریم چه توطئه ای علیه آنها انجام میدهیم؟!
امید هم همه را گذاشت به عهده من... و یک جمله: تصمیم را تو بگیر! میدانستم علاقه ای به رفتن ندارد اما او هم مثل همه خسته است و اگر بیاید اتفاقی در زندگیش میفتد بی شک. من باید تنها تصمیم یک زندگی را میگرفتم و او به این بهانه که این اتفاق برای من افتاده و او به عنوان همراه و همسرم به هر تصمیمی که بگیرم احترام میگذارد و همراهم هست کنار کشید تا من بمانم و هزار چه کنم!
جاوید میگفت خرید اگر نروید... اما من بغضش را میشنیدم. مانا میگفت عقلم میگه برو دلم میگه نرو
پدر هیچی نمیگفت و مادر سجاده نمازش را هربار که میرفتم پهن میکرد تا فرصتی برای حرف زدن نباشد....تا کتی مریض شد مریضی وحشتناک وسخت. دکتر گفت شوک عصبی است برای یک دختر3ساله کوچولو. نفهمیدم از کجا فهمیده بود. وحشتناک به من وامید وابسته است.آنقدر بالای سرش نشستم تا خوب شد و من نرفتم. به همین سادگی. اما بعد از آن چنان افسرده شدم... نه بخاطر نرفتن که از اول هم میدانستم نمیروم. تجربه سفرهایم نشان داده بود دوری از وطن اگر از 2هفته بگذرد خودم را هم بیمار میکند...افسرده از این همه وابستگی...افسرده از اینکه باز باید با یک نسل که نمیداند چه میخواهد و پر از توهم است کارکنم و افسرده از بلاهت همنسل هایم که گیجند و منفعل... افسرده از نسل قبلی که این بلا را سر نسل فرزندانشان آوردند....افسرده از نسل 70 و80 که به آنها درس میدهم و جهش ژنتکی که دارند اما تمام میشوند و میروند و نابود میشوند در این سیستم احمقانه که ما برای آنها بوجود آوردیم...افسرده به خاطر آنچه حق ماست (به جز انرژی هسته ای!) و به آن نمیرسم و در حقیقت خودمانیم که هیچ تلاشی برای بدست آوردنش نمیکنیم....افسرده از اینکه گم شده ایم....دروغگو شده ایم...نامهربان شده ایم و یادمان رفته اهلی کنیم، اهلی شویم...
نسلی که با آنها کار میکنم پرند از این تناقض ها و ندانستن ها. یاد این مطلب خوابگرد میفتم اگرچه لحنش را دوست نداشتم و جوابهایی که هرکدامشان به جای دفاع تصدیق حرفهای خوابگرد بود؛ دفاع بد. و مطلب مریم که خیلی به دلم نشست و خودم که قسم خورده بودم در این خصوص هیچ نگویم وننویسم!
نمی آمدم تا از این غصه ها و بلاتکلیفی ها نگویم. اما مثل اینکه چاره ای نبود.
زرتشت گفته: ديگران را ببخش، نه به اين دليل كه سزاوار بخشش تو هستند. بدين دليل كه تو سزاوار آرامشی.
این جمله تقدیم به مانا، امیر و کتی مهربانم که این چند هفته ناخواسته آرامششان را برهم زدم
که چند روز است نظرش معطل مانده و من شرمنده که نیامده رفته ام و چه انسانهای مهربانی هستند هنوز که سراغت را می گیرند بی آنکه بشناسدنت و نگرانت میشوند بی اهلی شدن
شازده کوچولویی هستند بیشک برای خوذشان و من روباهی که نه در پی دوست که در پی اهلی شدن!
از سی آبان تا کنون ننوشته ام و نیامدم به این دنیای مجازی جز چندبار سرکی زده ام ودیگر هیچ.
در این 2ماه اتفاقات عجیبی برایم افتاد که نمیخواستم بازگویش کنم، اما به اختصار میگویم برای آن چند نفری که سر میزنند و نگران میشوند و دوست داشتنیند و کمی هم برای آنکه بیادم بماند این روزهای تلخ و شیرین...
آذر و سفری کاری به واسطه یک کار آموزشی و عکس هایی که همه نگاتیوش سوخت و من از سگ پشیمانتر که چرا اصرار دارم هنوز به نگاتیو و ظهور دستی و عکسهای سیاه و سفید! آن قدر که سفرنامه ام را انداختم جایی که عرب نی انداخت!
من در زندگی به هرجیز که خواسته ام رسیده ام تحصیلات، کار، زندگی. خدا را شکر! و البته چیز زیادی هم نخواسته ام! برای هرکدام از اینها هم بسیار دویده ام. نه اینکه خسته نشده ام...چرا شده ام اما در هیچ ایستگاهی از قطار پیاده نشده ام .
حالا ماه آذر یک دعوت نامه دارم برای یک شغل خوب، همان دم یک دعوت پذیرش برای یک دانشگاه خوب و نوید یک زندگی آرام، بدون آنکه خودم برایش تلاشی بکنم . به واسطه کارهایم که برحسب بک اتفاق یک کسی آنسر دنیا که نمیشناسیش و اهلی نکردی و نکرده دیده شود....و تو بگویی که نه! نمیروی. به همین سادگی. چون نمیخواهی همیشه یک خارجی باشی و البته یک خارجی عالی و اینکه آنچه که داری را نمیگذاری پشت سر و اینکه تو یک بومی هستی نه یک جهانی. همین و تمام!
چگونه میتوانستم از خانواده ام، کارم، بچه های کلاسم بگذرم؟ تصور گذر یک هفته بدون شنیدن صدای آرش و و درددل های بابک پسران جاوید برادرم، یا زبانریزی های کتایون دختر مانا خواهرم، ممکن نیست. مانا را چه کنم؟ مریم زن جاوید که برایم مثل ماناست که هربار که ما با هم جمع میشویم فریاد جاوید و امیر و امید به آسمان بلند میشود که باز داریم چه توطئه ای علیه آنها انجام میدهیم؟!
امید هم همه را گذاشت به عهده من... و یک جمله: تصمیم را تو بگیر! میدانستم علاقه ای به رفتن ندارد اما او هم مثل همه خسته است و اگر بیاید اتفاقی در زندگیش میفتد بی شک. من باید تنها تصمیم یک زندگی را میگرفتم و او به این بهانه که این اتفاق برای من افتاده و او به عنوان همراه و همسرم به هر تصمیمی که بگیرم احترام میگذارد و همراهم هست کنار کشید تا من بمانم و هزار چه کنم!
جاوید میگفت خرید اگر نروید... اما من بغضش را میشنیدم. مانا میگفت عقلم میگه برو دلم میگه نرو
پدر هیچی نمیگفت و مادر سجاده نمازش را هربار که میرفتم پهن میکرد تا فرصتی برای حرف زدن نباشد....تا کتی مریض شد مریضی وحشتناک وسخت. دکتر گفت شوک عصبی است برای یک دختر3ساله کوچولو. نفهمیدم از کجا فهمیده بود. وحشتناک به من وامید وابسته است.آنقدر بالای سرش نشستم تا خوب شد و من نرفتم. به همین سادگی. اما بعد از آن چنان افسرده شدم... نه بخاطر نرفتن که از اول هم میدانستم نمیروم. تجربه سفرهایم نشان داده بود دوری از وطن اگر از 2هفته بگذرد خودم را هم بیمار میکند...افسرده از این همه وابستگی...افسرده از اینکه باز باید با یک نسل که نمیداند چه میخواهد و پر از توهم است کارکنم و افسرده از بلاهت همنسل هایم که گیجند و منفعل... افسرده از نسل قبلی که این بلا را سر نسل فرزندانشان آوردند....افسرده از نسل 70 و80 که به آنها درس میدهم و جهش ژنتکی که دارند اما تمام میشوند و میروند و نابود میشوند در این سیستم احمقانه که ما برای آنها بوجود آوردیم...افسرده به خاطر آنچه حق ماست (به جز انرژی هسته ای!) و به آن نمیرسم و در حقیقت خودمانیم که هیچ تلاشی برای بدست آوردنش نمیکنیم....افسرده از اینکه گم شده ایم....دروغگو شده ایم...نامهربان شده ایم و یادمان رفته اهلی کنیم، اهلی شویم...
نسلی که با آنها کار میکنم پرند از این تناقض ها و ندانستن ها. یاد این مطلب خوابگرد میفتم اگرچه لحنش را دوست نداشتم و جوابهایی که هرکدامشان به جای دفاع تصدیق حرفهای خوابگرد بود؛ دفاع بد. و مطلب مریم که خیلی به دلم نشست و خودم که قسم خورده بودم در این خصوص هیچ نگویم وننویسم!
نمی آمدم تا از این غصه ها و بلاتکلیفی ها نگویم. اما مثل اینکه چاره ای نبود.
زرتشت گفته: ديگران را ببخش، نه به اين دليل كه سزاوار بخشش تو هستند. بدين دليل كه تو سزاوار آرامشی.
این جمله تقدیم به مانا، امیر و کتی مهربانم که این چند هفته ناخواسته آرامششان را برهم زدم
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 18:4  توسط میترا
|
