تبليغاتX
جاودانگی

جاودانگی

شخصی، ادبیات، جامعه

شرشر!

روز سوم مرداد که باران بیاید شرشر، یعنی من مثل دیوانه ها بیایم زیر درخت خرمالو که خرمالوهایش دارد رنگ میبازد و از این بید مجنون سمت راستی بدوم به سمت بید مجنون سمت چپی. آن قدر مثل بچه های 4ساله بدوم و قاه قاه بخندم زیر باران که تمام لباسهایم خیس آب بشود و خانم همسایه سری تکان بدهد که خدا شفا بدهد، دختر کوچیکه آقای شادمان را. مرد به آن موقری، زن به آن متینی چه زاییده اند که بعد از 37 سال هنوز آدم نشده!

بعد از اینکه خیس خالی شدم مینشینم زیر درخت انار تا سیگاری بکشم و فحش می دهم به آقای همخونه که ماشین را برده... اگر بود سوار میشدم و باسرعت میرفتم تا آخر دنیا...

هنوز باران تمام نشده که در باز میشود و همخونه می آید خیس باران بی ماشین. باران که تند شده، ماشین را گذاشته وسط خیابان ودویده تا خانه.

قیافه خانم همسایه را تصور میکنم که لابد این بار میگوید با خودش: خدا صبر بدهد به آقای شادمان که دختره خل و چل کم بود داماد ملنگشان را نگاه کن!

همخونه را در آغوش میگیرم. با یک دوی سرعت تا ماشین و یک قهوه داغ موافقی؟

دروغ میگفت، دوی استقامت منظورش بود، مطمئن بودم. سری تکان دادم و برای ابرک مهربان که 3مرداد مرا عاشق و دیوانه کرد، بوسه فرستادم.

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 1:6  توسط میترا  |